كار ما نيست ...
سلام خانومي . براي آخرين بار سلام . هيچ وقت فكر نمي كردم كه يك سلام تا اين اندازه بتونه تلخ باشه . نميدونستم كه آخرين سلام از خيلي از خداحافظيها ميتونه سخت تر باشه !!!
چه هوايي خانومي . مي بيني ؟ عجب هوايي شده امروز ! يك هواي باروني خوشگل . چه ابرهاي خاكستري زيبايي !!!! چه برگهاي زرد قشنگي ! و دسته بزرگ كلاغهايي كه يه گوشه آسمون دارن پرواز ميكنن . يك پاييز به تمام معنا !!!
خوشحالم كه در چنين روزي آخرين سلامم رو به تو ميكنم .
امروز يعني 14 آذر دقيقا يك سال هست كه از نوشتن بلاگم ميگذره . نميدونم كه بايد بگم زود گذشت يا دير ؟ فقط همينقدر بدون كه روزي كه تصميم به نوشتن اين بلاگ كردم تقريبا مطمئن بودم كه تا سال آينده مشكلاتمون حل شده و ...
ولي نشد ! يكسال ديگه هم با تمام سختيهاش گذشت ولي باز نشد كه نشد !
ميترسم خانومي . ميترسم كه كلمه خداحافظ رو به زبون بيارم . به همين خاطر گفتم آخرين سلام .
پنج سال تموم ترسيدم كه از تو خداحافظي كنم ، اما اينبار ...
خانومي خوشگلم در اين يكسال تنها چيزهاي خوبي كه پيدا كردم ببين باز تاكيد ميكنم « تنها چيز خوب » وجود دوستان نازنيني بود كه در اين مدت به من و بلاگم سر ميزدند . انسانهاي پاكي مثل تو كه پاكي و زيبايي رو دوست داشتن .
و اما شما دوستان خوبم ، نپرسيد كه چي شده و چرا رفتي ؟ اتفاق خاصي رخ نداده . شايد خسته شدم . شايد هم ديگه بريدم .
اما نه !!!!!!
راستشو بخواييد بايد بگم كه : عشق و عاشقي كار آدمهاي بزرگه . آدمهايي كه لايقش باشن . آدمهايي كه تحت هيچ شرايطي جا نزنن و تسليم نشن . عاشقي ، مجنون بودن رو ميطلبه ، فرهاد بودن رو ...
اما من بزرگ نبودم . من تسليم شدم . من مجنون و فرهاد نبودم .
حالا بعد ار گذشت پنج سال فهميدم كه عاشقي كار من نبود !
ولي شما رو به خدا قسم ، به هرچيزي كه شك ميكنيد به پاكي و زيبايي يك عشق پاك شك نكنيد . اگه شكي هم داريد شكتون به من باشه ، فقط همين . عشق هميشه بزرگه . هميشه پاك بوده و هست و خواهد بود . اما اين منم كه ... بگذريم
شايد در پايان بهتر باشه كه بگم :
« كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ .............. كار ما شايد اين است كه در افسون گل سرخ شناور باشيم ! »
آري . كار ما شايد اين باشد !
بدرود .
تقدير نيست مالك دلهاي هم شويم
من بارها به گوش تو تكرار كرده ام
بايد رها شويم و از اين عشق بگذريم
من داده بودم اين خبر و گفته بودمت
در دست سرنوشت
تقدير نيست صاحب چشمان هم شويم
تا در صلات ظهر ، يا در غروب نور
بر پاكي و صداقت عشق اقتدا كنيم
من با حضور تو
تو با طلوع من
در انتظار صوت زمان جابه جا شويم
يا ساليان دور ، هر صبج و هر غروب
چشم من انتظار تو را آرزو كند
روزي كه گفتمت : سفري دور ميروم
بايد جدا شويم و از اين عشق بگذريم
آسان نبود خواندن اين خط مرثيه
قلبم به درد آمد و جانم ز غم بسوخت
« راهي به جز گريز برايم نمانده بود »
اين عشق آتشين ، پر از اشك و التهاب
در وادي گناه و جنونم كشانده بود
اشكم چو سيل خون مسلماني از دمشق
بنشست و از دريچه چشمم وضو نمود
اما به هر طريق
مرغ هوس به قلب من و تو نشسته بود
بيچاره قلبمان
بايد جواب اين گنه نكرده را
ميداد و از دادن آن ناگزير بود
افسوس و صد دريغ !
تقصير ما نبود
از نوجواني و جواني ما سالها گذشت
هركس به راه خويش دو سه روزي نفس كشيد
اما من از نسيم روزي هزار بار مي پرسم اين سئوال
« آيا به راستي تقديرمان نبود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ »
عيد فطر مبارك
سلام خانومي .
خانومي ! مي بيني چقدر جايزه !!!! چقدر كادوهاي رنگارنگ و جور واجور !
« وبياريم سبد ببريم اين همه سرخ ، اين همه سبز ! » مردم رو مي بيني خانومي ؟ مردمي كه سي روز ، پاك بودند . سي روز شيطون رو به خونه دلشون راه ندادند . سي روز با خدا بودن رو تجربه كردند و حالا اومدند كه جايزه هاشونو بگيرن . مي بيني خانومي؟
عجب خوان گسترده اي خدا پهن كرده ! انگار يك بهشت پر از كادو . پر از هديه .
چه خوبه كه آدم اين موجود ضعيف و ناچيز از يك بينهايت هديه بگيره . از يك بزرگ . يا بهتر بگم از بزرگترين .
خانومي ، مي بيني ؟ اين همه جمعيت روبروي خداشون نشستند و منتظرند كه خدا اساميشونو اعلام كنه تا برن و كادوشونو بگيرن !
گويا هرسال اينجا همچين خبري هست . همچين روزي همه مردم پاك اينجا جمع ميشن . چه دير اينجا رو پيدا كردم خانومي !
هرچند هرسال تمام سي روز رو روزه مي گرفتم و تا حالا روزه قضا نداشتم اما ، روزه هام اونطور كه خودم و خدام دلمون مي خواسته نبوده . اون پاكي و طراوتي كه بايد حس كنم نكردم ! معلومه كه اونجوري كه خدا بايد قبولم ميكرده نكرده . حالا هم روم نميشه بيام در اين باغ پر از نعمت و با پررويي به خدا بگم من هم اومدم تا سهمم رو بگيرم !!! نميتونم به خدا بگم كه اومدم تا كادوي منو هم بدي ، آخه فكر مي كنم هيچ وقت از ته دل و براي خود خدا روزه نگرفتم . هميشه با منّت . ميبيني پستيمو خانومي ؟ انگار كه هميشه از خدا طلبكار بودم . بادي در گلو ميانداختم و خودم رو مدعي مي دونستم ، آخه سي روز روزه گرفتم . سي روز !!!!!!!!!!
خيلي كار بزرگي كردي احمق ؟ هميشه آخر اين سي روزها طلبكارانه از خدا چيزي خواستي مگه نه؟ پس به خاطر خدا نبوده . به خاطر اين بوده كه به خواسته هاي دنيويت برسي ، نه؟ بخاطر جايزه اش بوده نه خودش !
آره خانومي . الان هم كه پشت در اين بهشت ايستادم و يواشكي دارم داخلشو نگاه مي كنم به آدمهاش يه جورايي غبطه مي خورم . حتما لياقتشو داشتند . خيلي دلم مي خواست امسال هم مانند سالهاي قبل جلو برم و با پررويي كادومو بگيرم و برم خونمون تا سال بعد ديگه پيدام نشه . حالا كه دارم با حسرت به آدمهايي كه دارن با خوشحالي هديه شونو مي گيرن نگاه مي كنم باز وسوسه ميشم كه به خدا بگم : خدايا ميشه لطف كني و از اين همه جايزه يه جايزه كوچولو هم به من بدي ؟
اما نه خانومي . ديگه نه ! اينبار ديگه عهد كردم كه هيچي از خدا نخوام . اين بار سي روز روزمو مي خوام قربوني كنم . قربوني خدا . هرچند كه اون هميشه بي نياز مطلق هست و ما هميشه نيازمند مطلق .
با چشماي خيس بر ميگردم شايد سال ديگه . آره شايد سال ديگه ...
عيد سعيد فطر رو به همه دوستان عزيزم تبريك مي گم .
سرخ ترين سيب خدا
سلام خانومي . پنجمين ماه رمضان هم رو به پايان هست . پنجمين شبهاي قدر بعد از آشنا شدن با تو .5 سال شبانه روز دعا كردم . به خدا راست ميگما . در اين 5 سال روزي رو به ياد ندارم كه به ياد تو نبوده باشم و براي به هم رسيدنمون دعا نكرده باشم . ميدونم كه تو هم كلي دعا كردي . اما خداي مهربون چرا دعاي ما رو تا حالا اجابت نكرده !
شايد اين وسط يك مشكلي وجود داره ! شايد داريم اشتباه دعا مي كنيم ! شايد اصلاُ دعا كردن رو بلد نيستيم .
ببين اينبار كاري به بحث قسمت و سرنوشت ندارم . اين بار فقط مي خوام به دعاهامون گير بدم . چند روز پيش يك خانومي در تلويزيون داشت صحبت مي كرد ، راجب به همين استجابت دعا و از اينجور چيزها مي گفت . راجب به شرايط زماني و مكاني دعا مي گفت . راجب شبهاي قدر مي گفت .
مي گفت : سرنوشت يك سال آدم در اين شب رقم ميخوره . مي گفت : اگر كسي در ماه رمضان دعاهاش مستجاب نشه و به قول خودمون اگر در اين ماه نتونه خدا رو قانع كنه ، بايد تا رمضان سال بعد صبر كنه .
مي دوني چيه خانومي خوشگلم . فكر مي كنم تا به حال اونجور كه بايد و شايد قدر شبهاي قدر رو ندونستم .
فكر مي كنم بايد بيشتر روي اين شبها سرمايه گذاري مي كردم . فكر مي كنم بايد هرچي كه ميتونم و تا اونجايي كه سبد دلم جا داره سيب سرخ خدا رو بچينم . بايد سهم خودم رو از اين شبها بگيرم . بايد اونقدر بگيرم كه در طول سال دلم نسوزه كه چرا كم استفاده كردم . البته منظورمو كه مي فهمي ؟ منظور من سهم معنوي هست . كاري به بحثهاي ماديش ندارم .
خانومي امسال هرطوري كه شده بايد سرخ ترين سيب خدا رو بچينم . آره ! بايد بچينمت . خدايا كمك كن دستم به خانومي برسه . به بلندترين شاخه درختي كه در اين دنياي فاني ميتونه برويد .
شبهاي قدر امسال رو نمي خوام به راحتي سالهاي پيش از دست بدم . پس خدايا كمكم كن . به خاطر نزول قرآن پاكت در اين شب ، به خاطر عروج قرآن ناطقت در اين شب ، به خاطر قرآن خوندنهاي شبانه من و خانومي هم كه شده ، بيا و اينبار به من ياد بده كه چطور دعا كنم . چطور دعا كنم كه نه با قسمت و سرنوشتم منافات داشته باشه و نه دل كسي رو به درد بيارم . صبر كن خانومي !!! انگار كه يك دعا داره در قلبم هجي ميشه ! باور كن . انگار كه يك دعا بيشتر در عالم نبوده و نيست ! آره درسته همينه . خدايا شكرت كه راه رو نشونم دادي . خدايا شكرت كه باز آرومم كردي .
پس خانومي خوبم بيا با هم اين دعا رو بكنيم . بيا با هم بگيم :
« رضيت برضائك »
راضيم به رضاي تو
بزرگ بود و از اهالي امروز بود
و با تمام افقهاي باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد
صداش به شكل حزن پريشان واقعيت بود
و پلكهاش مسير نبض عناصر را به ما نشان داد
و دستهاش هواي صاف سخاوت را ورق زد و مهرباني را به سمت ما كوچاند
به شكل خلوت خود بود و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را براي آينه تفسير كرد
و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود
و او به سبك درخت ميان عافيت نور منتشر مي شد
هميشه كودكي باد را صدا مي كرد
هميشه رشته صحبت را به چفت آب گره ميزد
براي ما يك شب سجود سبز محبت را چنان صريح بيان كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم و مثل لهجه يك سطل آب ، تازه شديم
و بارها ديديم كه با چقدر سبد براي چيدن يك خوشه بشارت رفت
ولي نشد كه روبروي حضور كبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد كه ما ميان پريشاني تلفظ درها
براي خوردن يك سيب
چقدر تنها مانديم !!!
زلالي !
سلام خانومي . امروز داشتم دفتر شعرم رو ورق مي زدم چند شعر ناب از استاد اخوان ثالث ديدم . براي چندمين بار خوندمشون و باز هم چيزي كه بر جا موند لذت بود و باز هم لذت !
راه مي رفتيم و من با خويشتن گهگاه مي گفتم :
« كو ببينم ، لولي اي لولي !
اين تويي آيا بدين شنگي و شنگولي
سالك اين راه پر هول و دراز آهنگ ؟ »
و من بودم كه بدينسان خستگي نشناس
چشم و دل هوشيار
گوش خوابانده به ديوار سكوت از بهر نرمك سيلي صوتي
مي سپردم راه و خوش بي خويشتن بودم ... !
.......................................................................................................................
عصر بود و آفتاب زرد كج تابي
بركه بود و بيشه بود و آسمان باز
بركه چون عهدي كه با انكار
در نهان چشمي آبي خغته باشد بود
بيشه چون نقشي
كاندران نقاش ، مرگ مادرش را گفته باشد بود
آسمان خاموش
همچو پيغامي كه كس نشنفته باشد بود ...
من چو پيغامي به بال مرغك پيغامبر بسته
در نجيب پر شكوه آسمان پرواز مي كردم
تكيه داده بر ستبر صخره ساحل
با بلورين دشت صيقل خورده آرام ، راز مي كردم
مي فشاندم گاه ، بي قصدي ، در صفاي بركه مشتي ريگ خاك آلود
و زلال ساده آيينه وارش را
با كدورت ياد مي كردم
و بدين انديشه لختي مي سپردم دل
كه زلالي چيست پس ، گر نيست تنهايي ؟
باز با مشتي دگر تنهاييش را همچنان بيمار مي كردم ...!
ما را هميشه عاشق كن
سلام خانومي . ديدي چه زود مهر هم گذشت ! ماه خوبيها ، پاكيها ، زيباييها .
خدايا آيا عشق معنايي غير از اين سه تا كلمه داره : خوبي ، پاكي ، زيبايي .
و تو من رو با اين كلمات آشنا كردي .
خانومي . خانومي خوشگلم ! چرا همه چيز بعد از آشنايي با تو يه جور ديگه شد ؟ يه رنگ ديگه پيدا كرد ؟
خداي من ! من چطور تا اون زمان نميتونستم زيباييهاي پاييز رو درك كنم !
چطور از شنيدن خش خش برگها زير پام لذت نمي بردم !!!؟
چطور ! چطور وقتي ابرهاي خاكستري و سياه تموم آسمون رو مي پوشوند و بوي نم بارون همه جا رو پر مي كرد ، چطور هزار بار نمي مردم !!! چرا همراه بارون نمي باريدم ؟
حالا كه به اون زمانها فكر مي كنم تعجب مي كنم . از خودم بدم مياد كه چرا اينقدر دير زيباييهاي اطرافمو درك كردم !
خدايا ! چرا بعد از آشنايي با خانومي حتي مردم هم مهربونتر شدند ؟
چرا ديگه نتونستم از كسي دلگير بشم ؟
چرا نتونستم ديگه كينه ورزيدن رو تجربه كنم ؟
خدايا ! چي داشت در من اتفاق مي افتاد ؟
چرا بعد از شنيدن صوت قرآن يا زيارت عاشورا اشك در چشمام جمع ميشد ؟
چرا ديگه نماز هام قضا نشد ؟
چطور سحر از خواب بيدارم مي كردي تا با شوق نماز صبحم رو بخونم ؟
چرا سجده هام طولاني تر شده بود ؟
خدايا چي مي خواستم ؟ انگار داشتم در يك كالبد جديد متولد ميشدم ! انگار داشتم پوست ميانداختم !!!
چرا بيشتر از قبل دوستم داشتي ؟ چرا بيشتر از قبل دوستت داشتم ؟
چرا يك جمله يا يك شعر زيبا گاهي ساعتها منو در خودش غرق مي كرد . با خودش مي برد .
خداي من !
زماني كه عاشق هستيم چه بر ما چيره مي شود ؟
چرا بدل به كودكي مي شويم وقتي كه عاشقيم ؟
وقتي عشق ناگهان بر ما فرود مي آيد
چيست اين كه از وجودمان رخت بر مي بندد ؟
چيست اين كه در ما بدنيا مي آيد ؟
چرا زماني كه دلداده مي خندد
آسمان باران ياس بر سر و رويمان مي ريزد
و زماني كه او مي گريد بروي زانوانمان
جهان بدل به پرنده اي ماتم زده مي گردد ؟
خداي من !
چگونه گيسوان محبوب بستري از طلا مي شود
و لبانش شراب و انگور ؟
چگونه از ميان آتش مي گذريم
و شعله اش را مي ستاييم ؟
چگونه زماني كه شاهاني پيروزمنديم
عاشقي درمانده مي شويم ؟
خداي من !
چه بر سر عقل مي آيد ؟
چه بر ما مي رود؟
چگونه يك لحظه آرزو به ساليان بدل مي شود
و ناگهان عشق يقين مي شود ؟
چگونه هفته هاي سال از هم مي گسلند ؟
عشق چگونه فصلها را نابود مي كند
تا تابستان در زمستان سر برسد
و گل سرخ در باغ آسمان شكوفه زند
وقتي كه عاشق هستيم ؟
خداي من !
چگونه تسليم عشق مي شويم و كليد رازخانه را تقديمش مي كنيم ؟
چگونه است اين كه بر پايش مي افتيم و بخشش مي طلبيم
بر سرزمينش وارد مي شويم دست بسته
و تسليم بر هر آنچه او روا مي دارد ؟
خداي من !
ما را هميشه عاشق كن .
يادگاري ...
عذر مي خواهم پري ، من نمي گنجم در آن چشمان تنگ ............... با دل من آسمانها نيز تنگي مي كنند !!!
سلام خانومي . امروز عصر كه اومدم تو اتاقم ، مثل هميشه اولين چيزي كه بر روي ديوار توجه منو به خودش جلب كرد چيزي نبود جز همون عكس دختركي كه بين ابرها احاطه شده و يك پسر اون پايين وسط دريا با يك دنيا حسرت زل زده به تو .!!!!!!!
گفتم تو ؟؟؟ ببخشيد ! اصلا تمركز ندارم . منظورم همون دخترك بود . من كه تا بحال عكس تو رو نديدم ، شايد بخاطر مشخصاتي كه از خودت دادي شباهتهايي بين تو و اين عكس پيدا كردم . اينقدر باهاش درد دل كردم كه ديگه خودم هم انگار باورم شده كه اين عكس تو هست !!!
رفتم جلوتر ، زل زدم تو چشماش . درست مثل همون پسرك . با همون نگاه ، با همون حسرت ، شايد هم با همون داغ . داغ نديدنت ! همينطور كه به چشمهاي خوشگلش نگاه مي كردم شعر زيباي شهريار به يادم اومد همون شعر بالا ، دوباره زمزمه كردم :
عذر مي خواهم پري
من نمي گنجم در آن چشمان تنگ
با دل من
آسمانها نيز تنگي مي كنند !
با دل من ...
اين عكس تنها چيزي هست كه از تو برام به يادگار مونده !
مسخره هست نه ؟ حتي اين يادگاري رو خودم به خودم دادم !!!!!!!!
انگار كه باز هم ديوونه شدم .
گجايي خانومي ؟ عزيز گمشده بيا ، بيا كه من از اين همه غريبگي دلم گرفت !
بيا به سرنوشت دل مبند
كه سرنوشت حكم ناگزير روزگار نيست !
پس از تو هيچ فصلي عافيت نداشت !
پس از تو هيچ كس شفيع دستهاي پينه بسته ام نشد
و دل به صحبت رفاقتم نداد !
پس از تو من هميشه فكر مي كنم كه آنكه جامه دان بدست
در كنار جاده انتظار مي كشد ، منم !!!
تولد خانومی
سلام خانومي خوشگلم . باز پاييز از راه رسيد . تولدت مبارك . نميدوني . به خدا نمي دوني چقدر ناراحتم ! نمي دوني چقدر كلافه ام از اينكه نتونستم همون 7 مهر تولدتو تبريك بگم . آخه يه مشگلي برام پيش اومد كه نتونستم حدود 3-2 هفته به كامپيوتر و اينترنت دسترسي داشته باشم . حسابي حرصم دراومده . دلم مي خواد تولدتو دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد بزنم . دلم مي خواد همه دنيا بفهمن 7 مهر چه انساني پا به اين دنيا گذاشته . دلم مي خواد بدونن خانومي خوشگلم 23 سال قبل در چنين روزي بدنيا اومده . دلم مي خواد كه بدونن كسي كه زندگيمو از اين رو به اون رو كرده در چنين روزي به دنيا اومده . كسي كه در واقع با اومدنش منو متولد كرد . باعث شد خودمو ، زيباييهاي اطرافمو ، عشق ، پاكي و ... رو براي اولين بار و با زيباترين نمود ممكن ببينم . خانومي ! هميشه در اين 5 سال آرزوم بوده كه از نزديك ، نه !!! حتي از پشت تلفن ، با هرچقدر فاصله هم كه بينمون باشه مسئله اي نيست ، فقط بتونم در روز 7 مهر بهت تولدتو تبريك بگم . اما انگار طلسم شده . باز هم نشد . باز هم جا موندم !!! 7/7/....
آخي يادش بخير . انگار همين ديروز بود كه تازه براي اولين بار تاريخ تولدتو پرسيدم .
خانومي ديدي وقتي آدم يه مسافت زيادي رو با سرعت ميدوه چه احساسي بهش دست ميده؟ ديدي چقدر تند تند قلبش ميزنه؟
الان همونجوريم . حس ميكنم قلبم داره از جا كنده ميشه ! دارم ميتركم ! انگار دارم پوست مياندازم !!!
نا آرومم ! دلواپسم . نميدونم دلواپس چي ؟ اما ... اما ... ولش كن . هيچي . بگذريم
ميدوني الان دارم همون آهنگيو گوش ميدم كه خيلي دوست داشتي . باور كن من فقط دايركتوري موزيك رو كه در كامپوتر هست انتخاب كردم . كلي آهنگ توشه اما بصورت كاملا رندوم داره همون آهنگ مورد علاقه ات رو ميخونه .
همون آهنگ بيژن مرتضوي ...
اومدو دنيامونو پر از صفا كرد ...................... درد بي كسي مونو با عشق دوا كرد ...
اوني كه حتي تو خوابم به سراغم نميومد ........... توي بيداري اومد عاشق ما شد !!!
خانومي ! يعني الان كجايي؟ يعني الان كجاي اين دنياي پهناور خدا هستي ؟؟؟
نميدونم گجايي . اما هرجاي دنيا كه هستي به خدا ميسپارمت . به امن ترين جا و امن ترين كس .
خدايا خودت مواظبش باش . محكم در پناه خودت بگيرش .
نميدونم سال ديگه ميتونم همون 7 مهر تولدتو بهت تبريك بگم يا نه ؟ اما تا سال ديگه بهت ميگم :
خانومي خوشگلم تولدت مباررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررك !
در را كه باز مي كنم
بر جا خشكشان ميزند
خاطره هايي كه براي ديدنم آمده اند
نگاهم را كه پير شده است نمي شناسند
و در مي مانند
حال لبخندهايي را كه
كه روزي بر لبهايم ديده اند
چگونه بپرسند؟
اشك امانم نمي دهد
نمي توانم برويشان لبخند بزنم
يا بگويم
كاش قدري زودتر آمده بوديد
جز آنان
كسي عشق را از من دور نكرده است
چگونه مي توانم به آنها بگويم خوش آمديد ؟
خوشبختی ...
سلام . خدايا شكرت . خداي مهربونم من چقدر خوشبختم . تو چقدر پاكي كه اين همه خوشبختي رو به من دادي . اگه اين جمله ام شرك نباشه مي خوام بگم كه ، آره بذار بگم . تو دلم مونده ، نمي تونم نگم . ميخوام بگم كه اگر نعوذ با اله قرار بود كه چند تا خدا داشته باشيم مطمئنم كه تو يكي باز مهربونترينشون بودي ! خدايا شايد بعضي ها فكر كنند ديوونه شدم ، نمي دونم شايد هم شده باشم ولي نعمت خانومي كم نعمتي نيست . اصلا بگذار رك و راست بهت بگم حتي اگر خانومي رو هم به من ندي باز خوشبخت ترينم . چون لذت عشقتو به من دادي . چي بالاتر از اين ؟؟؟ نمي خوام خودمو گول بزنم . بله درسته كه دلم ميسوزه . درسته كه حسرت تنها يكبار ديدن خانومي به دلم ميمونه . درسته كه حتي فكر كردن در مورد اينكه به خانومي نرسم باعث ميشه بغض همه وجودمو بگيره . درسته كه دلم براي صداي خوشگل و نازنين خانومي تنگ ميشه ، ميتركه ! اما با تمام اين حرفا هنوز تو هستي ، هنوز خداي خانومي هست . هنوز كسي كه از روح خودش در بدن خانومي دميده هست . هنوز هم عشق و لذت وصف ناشدني عشقش هست . پس ديگه چي مي خوام ؟ بله ، من خوشبختم . خيلي بيشتر از اوني كه بشه فكرشو كرد . خداي خوبم ، خداي مهربونم ، خداي خوشگلم . اگه يه وقتهايي مي بيني آه و ناله ام سرده و غمگينم ، يه وقت به حساب ناشكريم نگذاريا . به خدا فقط يه كم دلتنگيه . فقط همين نه چيز ديگه اي .
اين زمان نشسته بي تو با خدا آنكه با تو بود و با خدا نبود مي كند هواي گريه هاي تلخ آنكه خنده از لبش جدا نبود !!!
دلتنگيها ...
تو نيستي كه ببيني
« چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاريست !
چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست !
چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است ! »
هنوز پنجره باز است
تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري
درختها و چمنها و شمعدانيها
به آن ترنم شيرين ، به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب ، مي نگرند
تمام گنجشكان
كه در نبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا مي كنند !
هنوز نقش ترا از فراز گنبد كاج
كنار باغچه،
زير درختها،
لب حوض
درون آينه پاك آب مي نگرند
تو نيستي كه ببيني ، چگونه پيچيده است
طنين شعر نگاه تو در ترانه من
تو نيستي كه ببيني ، چگونه مي گردد
نسيم روح تو در باغ بي جوانه من
چه نيمه شبها ، كز پاره هاي ابر سپيد
به روي لوح سپهر
« ترا چنانكه دلم خواسته است ، ساخته ام ! »
چه نيمه شبها - وقتي كه ابر بازيگر
هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير
به چشم همزدني
ميان آن همه صورت ، ترا شناخته ام !
به خواب مي ماند
تنها به خواب مي ماند
« چراغ ، آينه ، ديوار ، بي تو غمگينند »
تو نيستي كه ببيني
« چگونه با ديوار »
به مهرباني يك دوست
از تو مي گويم
« تو نيستي كه ببيني ، چگونه از ديوار جواب مي شنوم ! »
تو نيستي كه ببيني ، چگونه دور از تو
« به روي هرچه در اين خانه ست »
غبار سربي اندوه ، بال گسترده است
تو نيستي كه ببيني دل رميده من
« بجز ياد تو ، همه چيز را رها كرده است »
غروبهاي غريب
در اين رواق نياز
پرنده ساكت و غمگين
ستاره بيمار است
« دو چشم خسته من »
در اين اميد عبث
« دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است »
تو نيستي كه ببيني !
سلام خانومي . تو نيستي اما كاش بودي . كاش ! چقدر جات سبزه !!!
-----------------------------------------------
يك صحبت هم با شما دوستان عزيزم .
اگر به تعداد كامنتها نگاهي بكنيد متوجه ميشيد كه تعدادشون داره روز به روز كمتر و كمتر ميشه اما hit من تغييری نكرده اين بدين معني هست كه من هنوز خواننده هاي بلاگم رو دارم اما انگار كه ديگه حوصله ندارن كامنت بزارن .
از طرف ديگه من مدتي هست كه به علت مشغله كاري فراوان نتونستم به بلاگ خيلي از دوستانم سر بزنم يا براشون كامنت بگذارم . يه جورايي بوي گرو گيري مياد !!! اگر واقعا به علت اينكه من براتون كامنت بگذارم به بلاگم سر ميزنيد و نه بخاطر مطالب اون ، براي خودم خيلي متاسفم . شايد هم مقصر خودم باشم نميدونم . فقط به اين فكر افتادم كه كاش اصلاً لينك نظر خواهي رو بر ميداشتم تا ديگه حرف و حديثي براي گلايه كردن باقي نمونه .
از همه دوستان عزيزم كه با توجه به بي معرفتي هاي من هنوز برام كامنت ميگذارن بينهايت متشكرم .
دوستدارتون « مهدي »
درخت سوخته !
سلام خانومي . خسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسته ام خانومي ، خسسسسسسسسسسسسسسسته . مي فهمي؟ سرم ديگه داره منفجر ميشه . به خدا ديگه حوصله هيچ چيز رو ندارم . به همون خداي پاكي كه تو رو به من داد قسم ديگه حسابي بريدم . اين روزها هم كه انگار همه چيز دست به دست هم داده تا منو از پا بياندازه . همه مشكلات كاري ، خانوادگي و ... و كلا تمام اين مسائل پوچ مادي و دنيوي هم دارن آخرين زورهاي خودشونو با تمام نيرو ميزنن تا داغون ترم كنن . مي دوني چي ميخوام خانومي ؟ ميدوني؟ يه فرصت حسابي مي خوام . يه جاي دنج فارغ از تمام اين ماديات . يه جايي كه با يك دل سير بشينم و به حسرتهام ، به درد اصليم ، به عشقم . به تو فكر كنم . آره خانومي دلم مي خواد زودتر اين يكي دو ماه سخت هم سپري بشه تا فقط و فقط غم تو بمونه . فقط غم تو . همين و بس .
ديدم در آن كوير درختي غريب را محروم از نوازش يك سنگ رهگذر تنها نشسته اي بي برگ و بار ، زير نفسهاي آفتاب در التهاب در انتظار قطره باران در آرزوي آب
ابري رسيد چهر درخت از شعف شكفت دلشاد گشت و گفت : « اي ابر ، اي بشارت باران ! « آيا دل سياه تو از آه من بسوخت ؟!
غريد تيره ابر ، برقي جهيد و چوب درخت كهن بسوخت ! ... چون آن درخت سوخته ام در كوير عمر ديدم كه گردباد حتي خاكستر وجود مرا با خود نمي برد !!!
«حميد مصدق»
حرف دل...
يار مفروش بدنيا كه بسي سود نكرد ......... آنكه يوسف به زر ناسره بفروخته بود ! سلام . بعضي وقتها بعضياتون حرفاي عجيب و غريبي مي زنيد !!! مثلا يكي برام پيام گذاشته كه « مهدي ، تا كي مي خواي با خيالاتت زندگي كني ؟ » اگر هم تازه با بلاگ من و با افكار و عقايدم آشنا شده بود دلم نمي سوخت . بدبختي اينجاست كه يكي از با سابقه ترين خواننده هاي بلاگم هم هست . من كه اصلا انتظار چنين حرفي از ايشون نداشتم . به نظر شما اينها كه مي نويسم خياله ؟ اگر واقعاً چنين نظري داريد چرا وقت خودتون رو با خوندن يكسري خيالات واهي هدر ميديد ؟ نكنه هم فكر كرديد داريد يك داستان تراژدي مي خونيد؟ يا شايد هم فكر كرديد با يكي كه دچار ماليخوليا شده آشنا شديد و اينها فقط زاده فكر و تخيلمه ؟ اگر خودتونو جزو يكي از اين گروهها مي دونيد ، قدمتون بر چشم . تشريف بياريد و مطالبو بخونيد ولي لطف كنيد ديگه نظر نديد . نميدونم پيش خودتون چي فكر ميكنيد ؟ شايد فكر مي كنيد آدم بي جنبه اي هستم و تحمل شنيدن انتقاد رو ندارم ؟ اتفاقاً برعكس . خيلي هم از اننقاد خوشحال ميشم . حتي اگر واقعا انتقاد بجايي نباشه باز قابل تأمله . ولي دوستان خوبم بعضي حرفا اصلا انتقاد نيست . يه چيز ديگه است . نميدونم اسمشو چي ميشه گذاشت . فقط اينو بگم كه انتقاد كردن با احترام نذاشتن به عقايد ديگران خيلي فرق ميكنه . من به خانومي اعتقاد دارم . وجود خانومي جزو لاينفكي از من هست . خيال نيست ! اصلا مي خوام يه حرفي بزنم كه ميدونم براي بعضيها خيلي صقيل خواهد بود . « خانومي خيال نيست . خيلي ورا تر از اين حرفاست . من همه دنيا و آخرتم رو در خانومي ميبينم . توجه كنيد همه دنيا و بخصوص آخرت رو » حتي گيرم كه خيال . بعضي خيالها از خيلي از زندگيها با ارزش تره . اصلا گيرم كه بگم : من زندگيم را خواب مي بينم . من رؤياهايم را زندگي مي كنم . همينم كه هست . چه خوب چه بد . خود خودمم . بعضيهاتون واقعا آدم رو از نوشتن مأيوس مي كنيد . مطمئن باشيد انتخاب مسيرم كوركورانه نبوده . خيلي وقتها تأمل هم درش بكار رفته . هميشه از خدا خواستم كه درست ترين راه رو نشونم بده . حالا ديگه چقدر در طي كردن اين راه موفق باشم بحث ديگريست . بگذريم نميدونم چرا دارم اين حرفا رو ميزنم . اينها حرفاي تنهايي هام هست . حرفايي كه هيچ وقت دلم نميخواسته به كس ديگري بزنم اما ناگفته نماند كه بعضيهاتون با لطف بيش از حدي كه به اين حقير داشتيد اين فضاي صميمي رو برام بوجود آورديد كه حرفاي دلمو با شما هم تقسيم كنم .
يك صحبت هم با خانومي خوشگلم : خانومي عزيزم ديشب در همون عهد شبانه ام با تو ( قرآن خوندن شبانمون رو ميگم ) به يك آيه رسيدم كه مدتها بود منتظرش بودم . خيلي زيبا بود . دلم نيومد ننويسمش . الذين ضل سعيهم في الحيوه الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا « زيانكارترين مردم آنها هستند كه عمرشان را در راه دنياي فاني تباه كردند و به خيال باطل مي پنداشتند كه نيكو كاري مي كنند »
خدايا منو و خانومي رو جزو اين افراد قرار نده . آمين يا رب العالمين .
حرفها دارم اما ... بزنم يا نزنم ؟ با توام ! با تو ! خدا را ! بزنم يا نزنم ؟
همه حرف دلم با تو همين است كه (( دوست ... )) چه كنم ؟ حرف دلم را بزنم يا نزنم ؟
عهد كردم دگر از قول و غزل دم نزنم زير قول دلم آيا بزنم يا نزنم ؟
گفته بودم كه به دريا نزنم دل اما كو دلي تا كه به دريا بزنم يا نزنم ؟
از ازل تا به ابد پرسش آدم اين است : دست بر ميوه حوا بزنم يا نزنم ؟
به گناهي كه تماشاي گل روي تو بود خار در چشم تمنا بزنم يا نزنم ؟
دست بر دست همه عمر در اين ترديدم : بزنم يا نزنم ؟ ها ؟ بزنم يا نزنم ؟ « قيصر امين پور »
شمال ياد ...
دلم گرفت خدا را از اين همه تشويش شب است و باز غمي در دلم ز هر شب بيش
فغان ز ديده كه دل را در اين بلا افكند كه هر بلا كه به مردم رسد رسد از خويش
چو ميبرم سوي محراب ابروي تو نماز ز من مپرس چه دين دارم و كدامين كيش
رقيب از لب لعلت مدام مي نوشد مرا فراق تو بر جان زند چو ماران نيش
خبر كه مي برد از من به يار دولتمند كه در فراق چسان جان سپرد آن درويش
هزار جانم اگر هست برخي جانت كه نيست عاشق صادق ز خيل خويش انديش
حميد
« دلم گرفت خدا را از اين همه تشويش »
« حميد مصدق »
سلام خانومي . امشب تلويزيون داشت تصاوير زيبايي از يكي از شهرهاي شمال رو پخش مي كرد . كنار دريا ، جنگل و ...
يك آهنگ ملايم زيبا هم گذاشته بود كه باز دوباره منو با خودش برد ! اما اينبار برعكس هميشه به خودم جرئت دادم و تنها نرفتم . اينبار نميدونم چي شد كه به خودم اجازه دادم تا در كنار اين همه آبي ، اين همه سبز ، تو رو هم در كنار داشته باشم . عجيبه خانومي نه ؟ در اين مدت 5 سال اينقدر گرفتاري داشتيم كه هيچ وقت نشده حتي در فكر و خيالم تو رو در كنار خودم ببينم !!!
گرچه با اين همه موانعي كه سر راهمون بوده چندان عجيب هم نيست .
ولي اگه ميشد ! اگه ميشد خانومي چي ميشد ! خيلي خيال بزرگيه خيلي بزرگ . شما دوستاني هم كه داريد بلاگم رو مي خونيد بدونيد كه با شرايطي كه من و خانومي داريم واقعاً به خيال هم نميشه اعتمادي كرد .
اما اينبار دستاي ناز خوشگلتو در دستام گرفته بودم و داشتيم با هم با پاي برهنه روي شنهاي خيس ساحل قدم ميزديم . نسيم خنكي هم ميوزيد كه هر از گاهي با خودش قطراتي از آب دريا رو بصورتمون مي پاشيد . افق هم كه ديگه نگفتني بود . صداي موجها هم كه زيبايي رو صد چندان كرده بود . يك لحظه چشمامو از دريا گرفتم و به تو نگاه كردم . حالا به خوبي موهاي روشن بلندت رو ميديدم كه دست خوش بادي شوخ بود . يك لحظه در خاطرم تعريفهايي كه از موهات برام كرده بودي يادم اومد . ديدم كه همون موهاي قشنگي هست كه بارها در خيالم با دستام نوازششون كرده بودم و به هم ريخته بودمشون . يادت مياد هميشه بهت ميگفتم خيلي خوشم مياد كه موهاتو بريزم به هم . براي يك لحظه هم شعر زيباي حافظ به ذهنم رسيد . برات خوندمش :
زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم ...
داشتم در برابر عظمت اين همه زيبايي ذوب ميشدم كه يك صداي دلنشيني توجه منو به خودش جلب كرد . يك نفر داشت منو صدا ميزد . داشت مي گفت : مهدي .... مهدي ..... چشمامو باز كردم . باز هم از تو خبري نبود . صداي مهربان مادرم بود كه مي گفت : مهدي ، حواست كجاست ؟ شام سرد شد !!!
چرا من شهريار نشدم !!!
سلام . چرا من شهريار نشدم ؟ با خودم كه فكر مي كنم مي بينم اگر شرايط و امكانات براي من بهتر از شهريار نبوده مطمئناً كمتر هم نيست ! پس چرا من نتونستم شهريار بشم ؟ چرا مني كه اينقدر لاف عاشقي مي زنم ، اينقدر به پاك بودن عشقم مطمئنم . اينقدر به پاك و معصوم بودن خانومي معتقدم . پس چرا ؟ چرا من شهريار نشدم ؟ شهريار چي داشت كه من ندارم ؟؟؟
چيه خانومي . اينجوري نگام نكن . باز ديوونه شدم نه ؟ آره ديوونه ام ! با خودم بدجوري درگيري دارم ! پس بذار باز هم بگم . شايد يه جور محاكمه باشه !!! شايد
داشتم مي گفتم ... شهريار چي داشت كه من ندارم ؟ آيا شهريار از اولش ، از قبل از حادثه عشقش همينطور عارف و سالك و پاك بود؟
بگذريم از يك سري پيش فرضهايي كه يك نفر بايد ذاتاً براي شهريار شدن داشته باشه . ولي آيا شهريار از همون اول شهريار بود ؟
...
اون حادثه بالاخره اتفاق افتاد . شهريار عاشق شد . يا بهتر بگم شهريار برگزيده شد . انتخاب شد ! اما من هم انتخاب شدم . من هم خيلي مراحل رو گذروندم تا لايق عشق پاك تو بشم . پس چرا ... ؟
من مثل روز برام روشنه كه تصادفي با تو آشنا نشدم . من مطمئنم كه اينكار حساب شده بود . از اون بالا بالا ها حساب ويژه اي روش باز شده بود . تا اينجاش درست مثل شهريار .
شهريار از همون اوايل عاشقي سعي كرد عشقش رو از حالت زميني بودن خارج كنه . سعي كرد به اون بالاها پيوندش بده . سعي كرد معنويت رو وارد عشقش كنه . اما من چي ؟؟؟؟ من سعي نكردم ؟ من نخواستم ؟ تو كه بهتر از هركس ديگري مي دوني خانومي !
تو كه خوب ميدوني
من يا بهتر بگم ما چقدر بر پاك بودن و الهي بودن عشقمون اصرار داشتيم .تو كه خوب ميدوني من از هر فرصتي براي آسموني كردن عشقمون استفاده كردم . نهايت استفاده !
تو كه خوب ميدوني در تمام مدت با تو بودنم همه سعي خودم رو كردم كه تا جايي كه ميشد لوازم يك عشق پاك و معنوي رو فراهم كنم . لوازمي مثل قرآن ، مثل زيارت عاشورا ، مثل شعرهاي خوب ، مثل رفتن به كلاس ني ، مثل خير رساندن ، مثل خوب بودن ، مثل پاك بودن ، مثل فهميدن و عمل كردن ، مثل ... پس چرا ؟ پس چرا من شهريار نشدم ؟
من كه بارها در دعاهام از خدا خواسته بودم كه تو رو وسيله اي كنه براي رسيدن به خودش . ما رو وسيله اي كنه براي رسيدن به كمال .
شهريار براي رسيدن به معشوقش مشكل داشت . خيلي هم زياد . هيچ وقت هم مأيوس نشد . حتي در اوج نا اميدي !
اما من چي ؟ من كه در هرچي شك داشته باشم در اين يكي اطمينان دارم كه مشكلاتم از شهريار بيشتره !
بگذاريد حقيقتي رو كه تا حالا نگفتم رو بگم . دوستان خوبم ميدونيد چيه ؟
من تا به حال خانومي رو نديدم . اصلا نمي دونم خانومي كيه ؟ دقيقا كجاست ؟ چه شكليه ؟ تا حالا كه در پيش شما هستم خانومي فقط برام يك صدا بوده . يك صداي ناز و قشنگ . يك صداي پاك . چيزي كه منو اينجور از خود بيخود كرده تنها همين صداست . چيزي كه 5 سال از عمر منو به بهترين سالهاي عمرم تبديل كرده همين صداست . شايد حتي اينجور به نظر بياد كه من از جزئي ترين و ابتدايي ترين ملزومات يك عشق ( چشم و ابرو و لب و ... ) بي بهره بودم . شايد تعجب كنيد اما اين براي من بهترين افتخاره . از اين جهت به خودم مي بالم كه مثل خيلي هاي ديگه عاشق چشم و ابرو نشدم . من عاشق خود خانومي هستم . مي فهميد چي ميگم ؟ خود خانومي . عاشق تمام خانومي هستم ! نمي خوام بگم عاشق شخصيتش هستم چون فكر مي كنم كلمه «شخصيت » ارزش عشقمو كم مي كنه . دنبال يك كلمه خوب ميگردم . من عاشق پاكي خانومي هستم . نگيد بي جهت دارم خانومي رو بزرگ مي كنم . چون خانومي واقعا بزرگه . خيلي بزرگ .
ديدن خانومي براي من چيزي غير از يك خيال نيست . حتي در رويا هام هم نمي تونم قيافه اش رو تجسم كنم ! با شرايطي كه من و خانومي در اون قرار داريم ديدن خانومي چيزي غير از يك حسرت هميشگي نيست ! شايد زماني كورسوي اميدي پيدا شد اما ديگه همون هم نيست ! بعضي وقتها با خودم فكر مي كنم كه اگر خانومي رو ديده بودم چه اتفاقي ميافتاد ؟ آيا عاشقتر مي شدم ؟
پيش خودمون بمونه اما در اين مدت آشنايي با خانومي تونستم خيلي زيركانه از روي بعضي حرفاش تا حدودي قيافه زيباشو تصور كنم اما ... اما واقعا مشكل من اينه ؟ يعني اگر من خانومي رو حداقل يكبار ديده بودم اميدي به شهريار شدنم مي رفت ؟
شهريار خيلي سماجت داشت . حتي به خاطر عشقش تحصيل در رشته پزشكي رو كنار گذاشت . اما من اينكارو نكردم . من به خاطر عشقم به تحصيلاتم ادامه دادم . شايد اينطور تصور مي كردم كه با داشتن تحصيلات راحت تر مي تونم به خانومي برسم . شايد مي خواستم مشكل ديگري به مشكلاتمون اضافه نشه ! من هم سماجت داشتم . به هر دري زدم تا بتونيم لااقل همديگرو ببينيم . 5 سال . ولي نشد . باور كنيد مشكلات خيلي بيشتر از اين حرفا بود .
شهريار بالاخره به عشقش نرسيد اما در عوض شاعر شد . عارف شد . پاك شد و ... و شهريار شد !
حالا بعد از گذشت 5 سال حس مي كنم كه ديگه به آخراي اين عشقبازي نزديك شدم . حس مي كنم بعد از يك غيبت 5 ساله دوباره دارند منو به برهوت جامعه بر مي گردونند . صدايي رو حس مي كنم كه ميگه :
مهدي تو انتخاب نشدي ! تو شايسته انتخاب نبودي !تو كجا ، شهريار كجا ؟ ...
هيچ وقت تا به اين حد خودمو نا اميد نديده بودم . البته نا اميد از رسيدن به خانومي . نه نا اميدي به عشقش . توجه كنيد سخنانم از روي پشيماني نيست . سخنم از نرسيدنهاست . از حسرتهاي به دل مونده . همين .
تا هستم اي رفيق نداني كه كيستم
روزي سراغ وقت من آيي كه نيستم
در آستان مرگ كه زندان زندگي است
تهمت به خويش نتوان زد كه زيستم
پيداست از گلاب سرشكم كه من چو گل
يكروز خنده كردم و عمري گريستم
طي شد دو بيست سالم و انگار كن دويست
چون بخت و كام نيست چه سود از دويستم
خود مدعي كه نمره انصاف اوست صفر
در امتحان صبر دهد نمره بيستم
گر آسمان وظيفه شاعر نمي دهد
گو نام هم بخفيه بليد ز ليستم
سرباز مفت اينهمه در جا نمي زند
سرهنگ گو ببخش به فرمان ايستم
گوهرشناس نيست در اين شهر ، شهريار
من در صف حرف چه بگويم كه چيستم ؟
« شهريار »
خفتگان نقش قالی !!!
سلام . نميدونم چرا امروز بدجوري ياد مرگ افتادم . ياد دوران كودكيم . ياد اون لحظه هاي بي خود بودن . حتي ياد دوستم . همكلاسي خوبم . جزو اولين دوستان زندگيم محسوب ميشد . محسن رو ميگم . هنوز گرماي اشكهايي كلاس اول رو بر روي گونه هام حس مي كنم . همون موقع محسن پيداش شد . مثل كسي كه انگار مدتهاست منو از نزديك ميشناسه اومد پيشم . گفت كه چرا گريه مي كنم ؟ گفت مياي با هم دوست بشيم . و دوستي ما شروع شد . آره محسن اولين دوست دوران تحصيلم بود . يك دوستي پاك و بي آلايش . اين دوستي ادامه داشت تا ... تا همين 5-4 سال پيش كه يكهو خبر آوردند كه محسن در يك تصادف رانندگي در خارج از شهر فوت كرده !!!!!!!!!!!!!! باورم نميشد . باورم نميشد كه آدم به اين راحتي و سادگي بميره . اون هم يك جوون به سن و سال محسن ! در اوج جواني . در 20 سالگي . يادمه بچه كه بوديم هميشه آرزو داشت كه راننده ماشين سنگين بشه . از همون موقعها عشق جاده داشت و من اون روزها به فكر پنچري دوچرخه ام بودم . آره محسن رفت . به همين زودي سرنوشتش مشخص شد . به همين راحتي از شر پله هاي بلند پيشرفت راحت شد . انگار بدون امتحان الهي مقبول واقع شده بود . اما من چي ؟ من كي بايد امتحان پس بدم ؟ من چه جوري بايد امتحانم رو پس بدم ؟ به چه قيمتي بايد در اين امتحان قبول بشم ؟ به چه قيمتي بايد رد بشم ؟ ديروز دوباره از جلو خونه شون رد شدم . باز همون خاطرات . خاطرات فوتبال بازيها . خاطرات گل زدنها ، گل خوردنها ، دعواهاي بچه گانه و آشتي كردن با يك بستني چوبي ! اگر با يك كمي دقت به اطرافمون نگاه كنيم ميتونيم خاطره هاي عزيزاني رو به ياد بياريم كه ديگه كنارمون نيستند . عزيزاني كه الان دستشون از دنيا كوتاه است . چه بسا كساني كه ميخواستند بيشتر از اينها زندگي كنند و چه بسا كساني كه مرگ رو لحظه شماري ميكردند . طول زندگي كردن مهم نيست . اون چيزي كه اهميت داره عرض زندگيه . درست زندگي كردنه . طوريكه اون دنيا شرمنده اش نباشيم . بگذريم . .. « اخوان » شعر زيبايي به ياد كساني كه زماني خيلي به اون نزديك بودند و الان فرسنگها دورند سروده . با هم بخونيمش . با فكر بخونيمش . خفتگان نقش قالي خفتگان نقش قالي ، دوش با من خلوتي كردند رنگشان پرواز كرده با گذشت ساليان دور و نگاه اين يكيشان از نگاه آن دگر مهجور با من و دردي كهن ، تجديد عهد صحبتي كردند
من به رنگ رفته شان ، وز تار و پود مرده شان ، بيمار و نقوش درهم و افسرده شان ، غمبار خيره ماندم سخت و لختي حيرتي كردم « ديدم ايشان هم ز حال و حيرت من حيرتي كردند ! »
من نميگفتم كجايند آنهمه بافنده رنجور روز را با چند پاس از شب به (خلط سينه اي در مزبل افتاده بنام ) سكه اي مزدور يا كجايند آنهمه ريسنده و چوپان و گله ي خوش چرا ، در دشت و در دامن يا كجا گلها و ريحانهاي رنگ افكن من نميرفتم به راه دور
بهمين نزديكيها انديشه ميكردم ، همين شش سال و اندي پيش كه پدرم آزاد از تشويش ، بر اين خفتگان مي هشت گام خويش ياد از او كردم كه اينك سركشيده زير بال خاك و خاموشي پرده بسته بر حديثش عنكبوت پير و بي رحم فراموشي
لاجرم زي شهربند رازهاي تيره هستي شطي از دشنام و نفرين را روان با قطره اشك عبرتي كردم ديدم ايشان نيز « سوي من گفتي نگاه عبرتي كردند »!
گفتم : اي گلها و ريحانهاي رويان بر مزار او اي بي آزرمان زيبا رو اي دهانهاي مكنده ي هستي بي اعتبار او رنگ و نيرنگ شما آيا كدامين رنگسازي را بكار آيد بيندش چشم و پسندد دل چون بسير مرغزاري ، بوده روزي گورزار ، آيد »
خواندم اين پيغام و خنديدم و به دل ز انبوه پيغام آوران هم غيبتي كردم خفتگان نقش قالي همنوا با من مي شنيدم كز خدا هم غيبتي كردند !!!
سکوت ...
سلام . قبل از هرچيز از شما دوستان خوبم تشكر مي كنم به خاطر اين همه ابراز لطفي كه داشتند . اما دوستان اشتباه نكنيد من فقط گفتم كه خانومي برگشته . فقط همين . خيلي وقتها برگشتن دليل به هم رسيدن و پايان انتظار نيست . اين برگشتن هم از همون برگشتنهاست .
خدايا نميخوام باور كنم كه دارم خانومي رو از دست ميدم . نميخوام باور كنم كه در وقت اضافه هستم . نميخوام از خيال خانومي دست بردارم . خودت خوب ميدوني چرا ! اصلا انگار باهات يك معامله اي كردم .آره !! من خانومي رو براي هميشه از تو خواستم . تو هم خوب يادته خدايا . من هم خوب يادمه . خوب يادمه كه خانومي رو براي هميشه به من دادي . اما ... اما هيچ وقت نگفتي كه خانومي رو به من دادي يا خيال خانومي رو . خدايا انگار دارم خواب ميبينم . چه خواب طولاني !!! خوابي كه 5 سال طول كشيده ...هنوز هم ادامه داره . خدايا ... خداي خوبم نميخوام از اين خواب بيدار شم . همينجور ميخوام در آغوش خانوميم با خاطراتم بخوابم . دلم ميخواد همينجا براي هميشه بخوابم . آخه ميدوني چيه خدايا بعضي وقتها خواب هوشياري از بيداري غفلت بهتره ... خيلي بهتر .
راستي خانومي چند شب پيش كه نيمه هاي شب زنگ زدي حدوداي ساعت 3:30 بود . هرچند كه اصلا صحبت نكردي و گوشيو گذاشتي . ولي خانومي خوبم همين سكوتت هم خيلي حرفا براي گفتن داشت ... خيلي حرفا كه متاسفانه من هم خيلي خوب معناي اين سكوت رو مي فهمم . « گاهي سكوت واژه گوياييست !!! » سكوت تو يعني پذيرفتن همون حقيقت تلخي كه هميشه ازش فرار مي كرديم . اما اينبار مثل اينكه ديگه واقعا راه فراري نيست . سكوت تو يعني ترجمه عشق معصوم ما . خدايا ... خدايا ... « چه صادقانه و معصوم در شعله هاي سركش آن عشق سوخته بوديم » سكوت تو يعني شرمندگي تقدير . شرمندگي روزگار كه سرنوشتي بهتر از اين برامون رقم نزد . سكوت تو يعني پايان يك انتظار اما نه به معني رسيدن به هم . بلكه به معني شروع يك انتظار جديد . يك انتظار ابدي شايد .
سكوت تو شايد همون بغض سنگين ليلي هاست . شايد همون آوارگي مجنونها . سكوت تو صداي تيشه فرهاد ها رو دوباره به ياد مياره . آره خانومي تاريخ تا حالا زياد از اين حالگيريها رو به چشم ديده . هيچ وقت به اينها به چشم يك افسانه نگاه نكردم . هيچ وقت ... اما اين روزگار نامرد به اين پاكيها مهر افسانه زده و انداختتشون ته صندوقچه تاريخ . شايد اينبار هم ميخواد كه يك افسانه جديد بسازه . افسانه من ... افسانه تو .
بگذريم . راستي بعد از اينكه گوشيو گذاشتي تا صبح خواب به چشمم نيومد . بلند شدم و انگار كه بايد چيزي مي نوشتم . حرفي ... سخني ... شعري !!!! پس نوشتم و شد همين شعر نمايي كه ميبيني !
باشد كه من و تو نيز مايي بشويم
برلوح سپهر قرص ماهي بشويم
از صحنه روزگار بيرون آييم
بر اوج خيال آشياني بزنيم
با نرگس مست تو شرابي سازيم
بر قوس و قزح نقش و نگاري بزنيم
از شور درآييم و نوايي بزنيم
از شهر برون شويم و نايي بزنيم
از خاك ره تو هم غباري سازيم
بر روي دل تو جاي پايي سازيم
با شبنم اشك تو صراحي بكشيم
با ياد رخ تو يادگاري بكشيم
« بر زلف پريشان تو چنگي بزنيم
بر هرچه به جز تو هست ، انگي بزنيم »
بايد كه چو لاله سر به سنگي بزنيم
بر دامن دشت لكه ننگي بزنيم
با رفتن تو به سينه خاري بزنيم
تا بار دگر دست به كاري نزنيم ...
كز كرده خود شبانه آهي بكشيم
بر تارك عشق ، ُمهر سرابي بكشيم !!!
بازگشت خانومی !
سلام خانومي خوشگلم . خوش اومدي .
بله دوستان خوبم خانومي برگشت . هرچند خيلي خسته و كلافه . اما بالاخره برگشت . نميدونم تا كي پيشمون ميمونه اما در حال حاضر مهم اينه كه برگشته . شما فكر مي كنيد چرا ؟ فكر مي كنيد چرا خانومي بعد از 5-4 ماه ديشب يكهو پيداش شد . خودم هم نميدونم چرا ، اما يك چيزو مطمئنم . خيلي بي انصافي هست اگر بخواهيم اسم شانس رو روش بگذاريم . خانومي ديشب شانسي زنگ نزد . نمي خواهم گيجتون كنم اما مي دونم كه اون بالا بالاها يه جريانات ديگه است . اون بالا ها پيش خدا يه خبرايي كه من نميدونم . اما دوستان عزيزم هرچي كه هست اين رو فهميدم كه خدا هنوز هوامو داره ! دعا هاي من ، دعاهاي شما ، قرآن خوندن و گريه هاي شبانه و حتي مطالبي مثل همين مطلب هفته پيش « روز معجزه » در برگشتن خانومي بي تأثير نبوده . نميدونم مي فهميد چي مي خوام بگم يا نه؟ باور كنيد غير از اين چيزهاي مادي روزمره اي كه هر روز گريبانگيرش هستيم ، « چيزهاي ديگري هم هست ! »
به قول سهراب : مهرباني هست ، سيب هست ، ايمان هست !
درد عشقي كشيده ام كه مپرس .................................... زهر هجري چشيده ام كه مپرس
« گشته ام در جهان و آخر كار ..................................... دلبري برگزيده ام كه مپرس »
آنچنان در هواي خاك درش ..................................... ميرود آب ديده ام كه مپرس
من بگوش خود از دهانش دوش .................................... سخناني شنيده ام كه مپرس
سوي من لب چه ميگزي كه مگوي .................................... لب لعلي گزيده ام كه مپرس
بي تو در كلبه گدايي خويش .................................... رنجهايي كشيده ام كه مپرس
همچو حافظ غريب در ره عشق ................................... به مقامي رسيده ام كه مپرس
روز معجزه ...
سلام خانومي . خانومي يك سئوال !!!؟ مگه معجزه كي بايد رخ بده ؟ اصلا كي بايد منتظر معجزه بود ؟ چه وقت معجزه معني ميده ؟ مگه غير از اينه كه در مواقعي كه آدم حس ميكنه كاملا به بن بست رسيده و تمام درها به روش بسته شده ، اونجاها بايد دنبال معجزه بگرده ! يا بهتر بگم اگه قرار باشه معجزه هايي كه تا به حال در اين دنيا رخ داده واقعيت داشته باشه پس چرا بايد نااميد بشم ؟؟؟ چرا بايد ناراحت بشم ؟ پس توكل به خدا چي ميشه ؟
آره خانومي نمي خوام خودمو گول بزنم به خدا راست ميگم اين معجزه بالاخره بايد روزي رخ بده . به خداوندي خدا شك ندارم اما زمانشو نمي دونم . شايد همين نزديكيها باشه ، شايد هم خيلي دور . اما هر وقتي كه باشه مهم اين هست كه سرانجام رخ ميده .
تاريخ معجزه هاي خيلي بزرگتر از اينو به خودش ديده . جايي كه دهان اين روزگار خونريز از تعجب باز ميمونه ! جايي كه اين روزگار غداره كش در برابر عظمت معجزه غير از تسليم محض شدن چاره اي ديگه نداره . مگر زبونم لال برداشتن اين موانعي كه سر راه رسيدن من و تو قرار داره براي خدا سخت تر از از تبديل عصاي چوبي به اژدهاست ؟ يا كنار رفتن امواج خروشان نيل ؟ يا شايد هم زنده كردن مردگان تنها با اشاره يك دست نوازشگر . شايد هم با شق القمر كردن بخواي مقايسه اش كني !
آره خانومي به اين خرق عادتها و عجايب و غرايب كه فكر مي كنم مي بينم كه مشكل ما به اندازه يك قطره از نيل هم نيست .
حالا با اين تفاسير تو بگو ، تو بگو چرا بايد نااميد باشيم ؟؟؟ مگه ميشه نااميد هم بود ؟
خداي من ، خداي خوبم . هيچ وقت منو به حال خودم وامگذار . دستمو بگير . نگذار هيچگاه از درگاه تو نا اميد بشم . خدايا صبرمو زياد كن ، خيلي زياد . خدايا مي خوام اين معجزه رو با چشماي خودم ببينم . دلم مي خواد اون روز تا مي تونم شكرت كنم . دلم مي خواد تا مي تونم گريه كنم . تا مي تونم بخندم . خدايا ميدونم بنده خوبي برات نبودم . مي دونم خيلي وقتها سركش بودم . ولي خدايا تو كه مثل ما انسانها نيستي . تو كه تشنه انتقام گرفتن نيستي . پس حالا خدايا تو بگو چطور ميتونم از رحمتت نا اميد باشم .
من هر صبح به اميد اين معجزه از خواب بيدار ميشم . آره خانومي خوشگلم شايد همين فردا همون روزي باشه كه مدتهاست انتظارشو مي كشيديم . شايد فردا همون روز معجزه باشه . پس اميدوار باش عزيزم . اميدوار باش خوبم .
پنداشت او قلم
در دستهاي مرتعشش
باري عصاي حضرت موساست
مي گفت :
« اگر رها كنمش اژدها شود
« ماران و مورهاي اين ساحران رانده وامانده را
« فرو بلعد
مي گفت :
« وز هيبت قلم
« فرعون اگر به تخت نلرزد
« ديگر جهان ما به چه ارزد ؟
بر كرسي قضا و قدر قاضي
بنشسته با شكوه خدايان تند خو
تمثيل روزگار قيامت
انگشت اتهام گرفته بسوي او :
« برخيز !
از اتهام خود اينك دفاع كن
« اين آخرين دفاع
« پيش از دفاع زندگيت را وداع كن !
مي گفت :
« امان دهيد
« تا آخرين سپيده
« تا آخرين طلوع زندگيم را نظاره گر شوم
پيش از سپيده دم كه فلق در حجاب بود
بر گرد گردنش اثري از طناب بود
و چشمهاي بسته او غرق آب بود
در پاي چوب دار
هنگام احتضار
از صد گره ، گرهي نيز وا نشد
موسي نبود او
در دستهاي او قلمش اژدها نشد !!!
« حميد مصدق »
وای باران ... باران
سلام خانومي . امروز هوا حسابي ابري بود . هر چند كه بارون نيومد اما همين هواي ابري هم بدجوري خاطرات بارون رو برام زنده ميكنه آسمون كه ابري ميشه ناخودآگاه ياد شعر زيباي حميد مصدق ميافتم . آره همون كتاب شعري كه برات فرستادم . « منظومه آبي ، خاكستري ، سياه » نميدونم چند صد بار خوندمش اما هميشه هميشه تازگي خاص خودش رو داره . هر دفعه تازه تر از بار قبل .
و اما صحبتي با شما دوستان خوبم . اگر حميد مصدق رو مي شناسيد كه هيچي . چون در اين صورت خيالم راحت هست كه تا آخر شعر رو مي خونيد و مطمئنم كه دلتون نمياد نيمه كاره رهاش كنيد . اما اگر كه تا حالا شعراشو نخونديد حتما اين شعر رو بخونيد . مي دونم كه حتماً مشتري پر وپا قرصش ميشيد .
روحت شاد حميد .
واي باران ، باران
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما چه كسي نقش ترا خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي باران پر مرغان نگاهم را شست !
خواب رؤياي فراموشيهاست !
خواب را دريابم كه در آن دولت خاموشيهاست .
با تو در خواب مرا لذت ناب هم آغوشيهاست
من شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤيا ها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد :
گرچه شب تاريك است دل قوي دار سحر نزديك است !
دل من در دل شب ، خواب پروانه شدن مي بيند
مهر در صبحدمان داس به دست
شبنم خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي ، نفس صبح صداقت آبي ست
ديده در آينه صبح ترا مي بيند
از گريبان تو صبح صادق مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه از آن پاكتري !
تو بهاري ؟
نه بهاران از توست
از تو مي گيرد وام هر بهار اين همه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
در من اين سبزي هذيان از توست
سبزي چشم تو تخديرم كرد
حاصل مزرعه سوخته برگم از توست
زندگي از تو و مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و در اين راه تباه عاقبت هستي خود را دادم
آه سرگشتگي ام ! در پي آن گوهر مقصود چرا ؟
در پي گمشده خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبي اينجاست
در خود آن گمشده را دريابم
در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار
كاروانهاي فرومانده خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر باز كني پنجره را
من نشان خواهم داد به تو زيبايي را !
بگذر از زيور و آراستگي
من ترا با خود تا خانه خود خواهم برد
كه در آن شوكت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش چون تراويدن مهتاب به شب مهر از آن مي بارد
باز كن پنجره را
من ترا خواهم برد ، به شب جشن عروسي عروسكهاي كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن ، صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و كودكيست
چهره اي نيست عبوس
كودك خواهر من در شب جشن عروسي عروسكهايش مي رقصد
كودك خواهر من امپراتوري پر وسعت خود را هر روز
شوكتي مي بخشد
كودك خواهر من نام ترا ميداند
نام ترا مي خواند !
گل قاصد آيا با تو اين قصه خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را ! صبح دميد !
چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من اين قصه شاد از لبان تو شنيد :
« زندگي رؤيا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان بر درختي تهي از بار زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه خشك و تهي بذري ريخت
مي توان از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو هر دو بيزار از اين فاصله هاست »
قصه شيريني است
كودك چشم من از قصه تو مي خوابد
قصه نغز تو از قصه تهي ست
باز هم قصه بگو ، تا به آرامش دل سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
باز هم قصه بگو ...
عقاب عشق ...
چرا بعضيها نمي فهمند ؟ بهتره بگم چرا نمي خواهند كه بفهمند !!!؟ چرا با اين همه ادعا نمي فهميد ؟ چرا خودتونو زديد به كوچه ... بگذريم . چيه چرا اينجوري نگام مي كنيد !!! عجيبم ؟ ديوونه ام ؟ خودخواهم ؟ يا شايد هم فكر مي كنيد سرمست از غرورمو دارم مي تركم !
چطور بعضيها عشق رو با تمام زيباييهاش انكار مي كنند ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خيلي نامرديه . به خدا ، به پير به پيغمبر خيلي نامرديه . چرا نمي فهمند كه عشق تنهاترين راه علاج جامعه كثيفشونه ؟
چرا نمي فهمند كه با عشق هم دنياشونو دارند هم آخرتشونو .
تو رو خدا فقط در پيامهايي كه ميگذاريد ننويسيد فلاني چقدر از خودش راضيه ! نگيد خودت تا حالا به كجا رسيدي كه مي خواي ما رو هم بدنبالت بكشوني ! نگيد هركس دوست داره هرطور كه دلش خواست زندگي كنه.يه وقت ننويسيد دل خوش سيري چند؟!
يه وقت نگيد داري با كلمات بازي مي كني ! نگيد ديگه دوره عشقو عاشقي گذشته . نگيد اينها همه اش تو فيلمهاست ، اون هم تازه فيلمهاي 20- 30 سال پيش . نگيد افسانه است . نگيد بچه بازيه . حتي مثل بعضيها بادي در گلو نندازيد و با يك نگاه عاقل اندر سفي نصيحتم كنيد ، كه در اينصورت بدجوري منو ياد شعر زيبا ، وحشتناك زيبا و پر معني استاد دكتر پرويز ناتل خانلري مياندازيد كه در واقع مناظره اي هست بين عقاب پادشاه آسمانها با زاغ پير و پلشت .
در اين مناظره زاغ داره عقاب رو راهنمايي مي كنه و به اصطلاح مي خواد كه به عقاب راز طولاني زيستن رو ياد بده .
بعد از اينكه شعر رو هم خونديد لطفا نگيد حالا تو زاغ بودي يا عقاب ؟ همينقدر بدونيد كه عشق بلند پرواز ترين و سريعترين عقابهاست . يك راه ميانبر هست . پس چرا با دست خودمون داريم اين راه ميانبر رو مي بنديم !!! چرا براي يكبار هم كه شده اين راه رو امتحان نمي كنيد !!!!؟
ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد ................................ يكبار از اين خانه برين بام برآييد
در هر صورت اگر فكر مي كنيد پيغام خاصي غير از موارد بالا داريد برام پيام بذاريد و الا ....
آره ديكتاتوريه .
« گويند زاغ 300 سال بزيد و گاه سال عمرش از اين نيز درگذرد ... عقاب را سال عمر 30 بيش نباشد . »
عمر در اوج فلك برده به سر ........................... دم زده در نفس باد سحر
ابر را ديده به زير پر خويش ............................ حيوان را همه فرمانبر خويش
سينه كبك و تذرو و تيهو ............................ تازه و گرم شده طعمه او
بارها آمده شادان ز سفر ............................. به رهش بسته فلك طاق ظفر
« اينك افتاده بر اين لاشه و گند ..................... بايد از زاغ بياموزد پند ! »
بوي گندش دل و جان تافته بود ................... ........حال بيماري دق يافته بود
دلش از وحشت و بيزاري ، ريش ........................ گيج شد ، بست دمي ديده خويش
يادش آمد كه در آن اوج سپهر ......................... هست پيروزي و زيبايي و مهر
فر و آزادي و فتح و ظفر است .......................... نفس خرم باد سحر است
ديده بگشود و به هر سو نگريست .................. ديد گردش اثري زينها نيست
هرچه بود از همه سو خواري بود ...................... وحشت و نفرت و بيزاري بود
بال بر هم زد و برجست از جاي ....................... گفت كاي دوست ببخشاي مرا
سالها باش و بدين عيش بناز ......................... تو و مردار ، تو و عمر دراز
من نيم در خور اين مهماني ........................... گند و مردار تو را ارزاني
گر در اوج فلكم بايد مرد ...................... عمر در گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا اوج گرفت .............................. زاغ را ديده بر او مانده شگفت
سوي بالا شد و بالاتر شد ............................... راست ، با مهر فلك هم بر شد
لحظه اي چند بر اين لوح كبود ........................ نقطه اي بود و سپس هيچ نبود !
..............
تولد ...
سلام خانومي گلم .
امروز 25 ساله شدم . 25 سال گذشت . ولي واقعا مبدأ تاريخ عمر من كجاست ؟ نمي خوام حرفاي شاعرانه بزنم ولي خدا وكيلي اين درسته كه آدم هميشه سنشو نسبت به روز تولدش بسنجه ؟!!!
به نظر من آدم از وقتي خودشو و تواناييهاي خودشو بشناسه اون روز ميتونه مبدأ خوبي براي شروع عمرش باشه .
اگه اينطور باشه ، من تقريبا 5 سالمه . درست از همون لحظه اي كه تو رو شناختم . يا بهتر بگم خودمو شناختم .
آره خانومي تاريخ تولد من همون شب پاييزي هست نه اين صبح بهاري . همون شبي كه براي اولين بار صداي خوشگلت داشت تو گوشم مي پيچيد. درست مثل بچه تازه به دنيا اومده اي كه دارن تو گوشش اذان و اقامه مي خونن . صداي تو همون اولين اذان زندگي من بود . اولين جرقه هاي هدايت . اولين دوره تكامل .
فقط از يك چيز اين 27 ارديبهشت خوشم مياد . اون هم اينه كه تو اين روز رو با صداي قشنگت به من تبريك مي گفتي .
و من مست ميشدم . مي رفتم اون بالا بالاها . « آنجا ببر مرا كه عقابم نمي برد ... »
بگذريم ... خانومي امروز صبح وقتي رفتم جلو آينه ، يه جور ديگه خودمو نگاه مي كردم . نمي دونم چرا ! نمي دونم دنبال چي مي گشتم ! شايد مي خواستم قيافه 25 سالگيمو بهتر ببينم . مسخره هست نه ؟؟؟ اما يه چيزايي پيدا كردم . بالاخره يك روز بايد پيداشون ميشد مگه نه ؟ تعجب نكن . يك چيزي داشت لابلاي موهام برق مي زد . دقيقتر نگاش كردم . ديدم بببببببببببببببببببببببله . اولين موي سپيد . ناخودآگاه ياد شعر زيباي فريدون مشيري افتادم . برات مينويسمش اما ...
اما خانومي مي ترسم . خيلي ميترسم از روزي كه من در جستجوي يك تار موي سياه در بين موهاي سپيدم باشم و تو هنوز كنارم نباشي ! فكرش هم وحشتناكه ، وحشتناك !!!
آهي كشيد غمزده پيري سپيد موي
افكند صبحگاه ، در آئينه چون نگاه
در لابلاي موي چو كافور خويش ديد
يك تار مو سياه !
در ديدگان مضطربش اشك حلقه زد
در خاطرات تيره و تاريك خود دويد
سي سال پيش ، نيز ، در آئينه ديده بود :
يك تار مو سپيد !
در هم شكست چهره محنت كشيده اش
دستي بموي خويش فرو برد و گفت : « واي ! »
اشكي بروي آينه افتاد و ناگهان
بگريست هاي هاي !
درياي خاطرات زمان گذشته بود
هر قطره اي كه بر رخ آئينه مي چكيد
در كام موج ، ضجه مرگ غريق را
از دور مي شنيد
طوفان فرو نشست ، ولي ديدگان پير
ميرفت باز در دل دريا بجستجو
در آبهاي تيره اعماق خفته بود :
يك مشت آرزو ...!
